بااین‌حال، چابودو طریقه مرسوم بی‌اعتنایی به دردسرات هم هست. درِ خانه درست در قابش جا نمی‌گیرد؟ چابودو، عادت می‌کنی که با ضربه بازش کنی. پیراهنی که خریدی و برایت فرستادیم دو سایز بزرگ‌تر اســت؟ چابودو، شکایتت از چیست؟

140328 496 چطور چین به سرزمین میان‌بُرهای فاجعه‌بار تبدیل شد؟

 

ایان| همۀ ما تجربۀ سرهم‌بندی‌کردن بعضی کارها را داریم. مقاله یا گزارشی را بدون دقت کافی نوشته و تحویل داده‌ایم یا وظیفه‌ای را که به ما سپرده‌اند ماســت‌مالی کرده‌ایم. اما به این فکر کنید اگر چنین رفـــــتاری به عادتی عمومی تبدیل شود، با چگونه جامعه‌ای روبه‌رو خواهیم شد. جیمز پالمر، نویسنده‌ای انگلیسی که در پکن زندگی می‌کند، عــکسی گویا و البته آشنا از چنین وضعی ترسیم می‌کند.

 

ما هر روز، در آپارتمانمان در مرکز شهرِ پکن، به تلاشی مذبوحانه برای مقابله با نابسامانی‌ها مشغولیم. شش ماه پیش، آینۀ روی کمدم از لولا باز شد و حالا به دیوار تکیه‌اش داده‌ام. این آینه فقط یکی از چندین قربانی از وسایل خانه‌ام بوده اســت. هرکدام از سرپیچ‌ها لامپ متفاوتی می‌خورَد و یک‌چهارم آن‌ها همیشه خراب اســت. در ‌اتاق‌خواب تهویۀ هوای سقفی رطوبتش را از طریق سوراخی که در دیوار کنده شده خارج می‌کند، سوراخی که با پارچه‌ای کهنه پوشانده شده، مبادا چکه کند. کنار درِ بالکن که درزهایش پوسیده، حوله‌ای هست که برای روزهای بارانی و جلوگیری از ورودِ آب به کار می‌آید. در راه‌پله هر روز باید سرم را بدزدم تا به تودۀ سیم‌های برق و اینترنت نخورد؛ وقتی باد با سرعت می‌وزد، سرعت ارتباط با تاب‌خوردن سیم‌ها کاهش می‌یابد.

 
عمر این آپارتمان پنج ســال اســت. در مقایسه با اســتانداردهای چینی، شرایط آپارتمان خیلی مساعدتر از شرایط متوسط اســت. توالت ما درست کار می‌کند، درحالی‌که در خانۀ بسیاری از دوستانم کشیدن سیفون به‌مثابۀ عملیاتی آبی اســت، چیزی شبیه به کنترل‌کردن سیلاب‌های رودخانۀ نیل. همۀ پریزها به‌جز دو تا کار می‌کنند و موقعی که چیزی را به برق می‌زنی جرقه نمی‌زند. هیچ‌کدام از لامپ‌ها تابه‌حال نترکیده‌اند؛ آینه هم فقط از جایش درآمده و خودبه‌خود از قابش پایین نیفتاده اســت. حمام هم کنار برق‌کشی مرکزی ساختمان قرار نگرفـــــته که فاصله‌اش با آن فقط یک دیوار خشکِ درحال‌پوسیدن باشد.
 
من به این حکمت هیلر بلاک باور دارم که در ســال ۱۹۱۱ گفته:
غنی کاری دهد پیشه‌وران را
بگرداند چنین چرخ جهان را۱
 
حتی در چین هم سخت بشود من را غنی و پول‌دار دانست و پیشه‌وران هم گوهرهایی کمیاب هستند. اکثر اوقاتی که تقاضای کمک کرده‌ام، نهایتش این شده که من، به‌همراه جوانی بیست‌ســاله و هول‌شده، وسط دستشوییِ آب‌گرفـــــته ایستاده‌ایم و او دارد به من اطمینان می‌دهد که فکر می‌کند بتواند لوله را درست کند.
 
دورانی که در چین داشته‌ام به من لذت و ارزش اســتادکاری را آموخته اســت، آن هم به این خاطر که اســتادکاری در اینجا متاعی کمیاب اســت. دیدن اینکه کسی کاری را اســتادانه انجام می‌دهد، نه‌فقط برای پاداش که برای اجرای درستِ خودِ کار، من را به هیجان می‌آورد؛ حیاتی نیست که آشپزی باشد، شمع‌سازی باشد و یا تعمیر دوچرخه. چند ســال پیش که اسباب‌کشی کردم، با لذتی وصف‌ناشدنی به تماشای سه مرد تَرکه‌ای نشستم که آپارتمان من را در ده دقیقه جمع کردند، خیلی ساده میزها و مبل‌ها را با تعادل کامل پشتشان گذاشتند و وسایل را طوری داخل ماشین کنار هم چیدند که فقط از پس یک اســتادِ بازیِ تتریس برمی‌آید.
 
اما چنین صحنه‌هایی موهبت‌هایی هستند غیرمعمول. (بعد از اینکه کارتِ ویزیتِ آن اساتیدِ اسباب‌کشی را گم کردم، در اسباب‌کشیِ بعدی کار را به گروهی سپردم که روی سه کله‌پوک را سفید کرده بودند.) برتصــویر، طرز برخورد مرسوم چابودو اســت، یعنی «کارراه‌انداز». این عبارت به‌طرز آزاردهنده‌ای معمول اســت، عبارتی که به کاری که هفتادنسبتی انجام شده باشد گفته می‌شود، نقشه‌ای که کشیده شده ولی هیچ‌گاه کامل نشده اســت، مقیاسی که دقیق اندازه گرفـــــته نشده یا پریزی که اندازه‌اش درست نیست.

 

چابودو دقیقاً متضاد گزنده‌ای اســت در مقابل تمایل به اســتادکاری. آن‌طور که ریچارد سِنتِ جامعه‌شناس در کتاب اســتادکار (۲۰۰۸) می‌نویسد، تمایل به اســتادکاری تمایل به «ردکردن ماســت‌مالی اســت، ردکردنِ کاری که فقط بد نیست». چابودو به این معنی اســت که صرف وقت یا تلاش بیشتر روی آن کارْ احمقانه خواهد بود. چین سرزمین میان‌بُرهاســت،سرزمین «کاچی به از هیچی».
 
بااین‌حال، گاهی این چابودو باعث ایجاد ذکاوت‌هایی می‌شود. یکی از الزامات روزمره در زندگی زیر سایۀ مائوئیسم بداهه‌پردازی بوده اســت؛ یافتن راه‌هایی برای حفظ کالاهای ارزشمندی مثل تراکتور یا ابزار ماشینی که جایگزینی ندارند، حتی در شرایط نبود قطعات یا زنجیرۀ عرضۀ معیوب.

 

این‌گونه کارها هرازگاهی به‌عنوان علم «دهقان» یا حُسن کارگرِ پرکار مورد اســتقبال قرار می‌گرفـــــت، اما معمولاً اگر مقامی بالادست از آن کار مطلع می‌شد فرد به دردسر می‌افتاد. دلیلش هم این اســت که مائوئیسم پافشاری زیاد بر روال درست را، به‌خصوص در مزرعه و کارخانه، مشابه اقدام برای انقلاب می‌دانست.

 

اگر بداهه‌پردازی می‌کردید، ممکن بود به «خراب‌کاری» متهم شوید. چرا به دنبال حل دردسری بوده‌ای که خودت باعثش نبوده‌ای؟ بعد هم اصلاً بگو ببینم وقتی همه چیز به این خوبی از بالا برنامه‌ریزی شده، چطور دردسری پیش آمده اســت؟
 
بااین‌همه، بداهه‌پردازی توانایی‌ای به حساب می‌آمد که به‌شدت مورد نیاز بود. همین مسئله باعث شد نبوغی خاص در میان نسل بزرگ‌ســالان پدید آید، کسانی که الآن دهۀ ششم به بعدِ زندگی‌شان را سپری می‌کنند: توانایی فراتررفـــــتن از اســتفاده از داشته‌ها و رسیدن به مهارتی که فقط از اِی-تیم۲ سراغ داشتیم که وقتی توسط آدم‌بدها در یک انبار گیر می‌افتادند، می‌توانستند با یک سری ابزار باغبانی و لاســتیک‌های قدیمی، خودروِ زره‌پوش بسازند.

 

چابودو معمولاً قلمروِ عمویی اســت که بدون هیچ امکاناتی بزرگ شده و می‌تواند با اســتفاده از دو تکه سیم و کمی نوارچسب هر دردسری را حل کند. دروازه شکسته؟ نمی‌خواهد قفل جدید بگیری، با مقداری سیم درستش می‌کنیم، چابودو خواهد بود (کار را راه می‌اندازد).
 
امروزه نواحی روستایی پر از مخترعان تک‌افتاده‌ای اســت که هواپیماهای پُرتکان یا زیردریایی‌های در حد برکۀ خود را از صفر می‌سازند یا منجنیق‌های تمام‌عیاری برای مقابله با گروه‌های تخریب درست می‌کنند.

 

نبوغ مکانیکیِ آن‌ها جایی برای بروز ندارد؛ آن‌ها در محدودۀ تعمیرهای مزرعه‌ای و پروژه‌های حماقت‌بار محصورند. بااین‌حال، این نبوغ را می‌توان در مقیاس کوچک‌تر حتی در شهرهای بزرگ هم مشاهده کرد، از محافلی که در پیاده‌روها و با اســتفاده از لوازم دورریخته‌شده درست شده و در آن‌ها آدم‌های بیکار و پدربزرگ‌ها بعدازظهر دور هم جمع می‌شوند و ورق‌بازی می‌کنند تا تعداد زیادی از سرپناه‌های دست‌سازی که توسط محلی‌های مهربان برای گربه‌های ولگرد پکن ساخته شده اســت.
 
بااین‌حال، چابودو طریقه مرسوم بی‌اعتنایی به دردسرات هم هست. درِ خانه درست در قابش جا نمی‌گیرد؟ چابودو، عادت می‌کنی که با ضربه بازش کنی. پیراهنی که خریدی و برایت فرستادیم دو سایز بزرگ‌تر اســت؟ چابودو، شکایتت از چیست؟
 
قبلاً در مجتمعی زندگی می‌کردم که ورودی‌اش به پارکینگِ زیرزمین با یک نیم‌اســتوانۀ بیست‌متریِ آبی پلاســتیکی و بسیار سنگین پوشیده شده بود. هیچ‌کس متوجه نبود که این نیم‌اســتوانه بادگیری بسیار کارا ساخته اســت و خیلی سرسری به این بنای آجری پیچ شده بود. چابودو، اهمیتش چیست؟ زمانی که یک توفان درگرفـــــت، پیچ‌ها از شدت فشار دررفـــــت و این نیم‌اســتوانه با شدت تمام به بیرون از مجتمع افتاد و میزهای سنگی و درخت‌هایی را که آنجا بود خُرد کرد. صبح که پایین آمدم، آن نیم‌اســتوانه را روی چمن‌ها دیدم که مانند بال جمبوجت آن وسط افتاده بود.
 
شانس آوردیم که کسی کشته نشد. اما فاجعه‌های چین بیش از اینکه به‌خاطر سوءنیت‌های واقعی باشند، به‌خاطر همین فرهنگ «کاچی به از هیچی» اســت: بداهه‌پردازی‌هایی که در زندگی روزمره چیزی بیش از مزاحمی عادی نیست، زمانی که در مقیاس صنعتی به کار بسته شود، کشنده خواهد شد. دردسراتی که نگاه تیزبین یا روندهای روزمره باعث می‌شوند به‌سلامت از کنارشان عبور کنی، وقتی میلیون‌ها بار در سراسر کشور بازتولید شوند، به ایرادی کشنده بدل خواهد شد.
 
فقط همین ســال قبل را در نظر بگیرید. محفظه‌های سردخانه‌ای برای ارســال واکسن ندارید؟ یک تکه یخ به هر واکسن بچسبان و بگذارش داخل بسته‌های پستی. چابودو، و بچه‌ها تا حد مرگ سرفه می‌کنند.

 

چرا باید فضولات را به محل ازبین‌بردن زباله ببریم؟ مثل بقیه همین‌جا دفنش کن. چابودو و ۹۱ نفر در گانگدونگ به‌خاطر رانش زمین از بین رفـــــتند. مواد خطرناک را تفکیک کنیم؟ چه اهمیتی دارد، فقط نیترات را آنجا بچسبان. چابودو، و انفجاری سهمگین در تیانجین، بندر اصلی شمال چین، ۱۷۳ نفر را خاکستر کرد.
 
یکی از کارکنان برنامۀ امنیتِ کار در سطح ملی که نمی‌خواســت نامش فاش شود به من گفت: «هر ماه انفجاری در حد تیانجین روی می‌دهد، اما این انفجارها معمولاً در نقاطی اســت که کسی به آن اهمیت نمی‌دهد.» فاجعه‌های رخ‌داده از روی بی‌مبالاتی همیشه دفن می‌شوند.

 

وقتی کارخانه‌ای شیمیایی در مارس ۲۰۱۴ در تَنگشَن منفجر شد، یکی از دوستانم که آنجا بود گفت که مدیران شرکت بعد از گم‌شدن پرواز ۳۷۰ خطوط هوایی مالزی در روز بعد آسوده شدند، زیرا این خبر همۀ اخبار دیگر را زیر سایۀ خود قرار داد و مدیران هم مطمئن شدند که هیچ‌کس غیر از خودشان و البته سیزده بیوه‌ای که شوهرانشان را از دست داده بودند از این موضوع باخبر نشدند.
 
اما مرگ‌های کوچک روی هم تلنبار می‌شود: در ساختمان‌سازی‌ها که افراد بدون عینک محافظ جوشکاری می‌کنند یا از طناب‌های قدیمیِ به‌هم‌بسته‌شده آویزان می‌شوند؛ از مسمومیت غذایی از گوشت‌هایی که با ماشین‌های بدون یخچال حمل می‌شوند؛ از آتش‌سوزی‌هایی که به‌خاطر سیم‌کشی نامناسب ساختمان‌ها پدید می‌آیند.

 

تعداد تلفات به‌ویژه میان فقرا هر روز بیشتر می‌شود و نهادهای مربوطه هم این تعداد را ناشناخته و ثبت‌نشده باقی می‌گذارند، همان نهادهایی که وظیفۀ محافظت از این فقرا را بر عهده دارند.
 
نیمی از بسیاری از شهرهای چین را ساختمان‌های درحال‌احداث تشکیل می‌دهند؛ من برای پیاده‌روی به محله‌هایی رفـــــته‌ام که مراحل سوپر ماریو را به یاد انسان می‌انداخت، پر از چرخ‌های سمباده که توده‌ای از جرقه‌های فوق‌العاده داغ را به این‌سو و آن‌سو پخش می‌کرد، آجرهایی که از داربست بدون هیچ هشداری پایین می‌افتاد و سیم‌های رابطی که در طول پیاده‌رو آویزان بود.

 

یک بار وقتی چاله‌ای آب‌رو را در کنار ساختمان دیدم که آن‌قدر عمیق بود که می‌توانست گردن یک نفر را بشکند، از کارگرانی که آنجا بودند پرسیدم: «چرا دورش نوار نمی‌کشید؟» کارگرانِ مهاجر با بی‌اعتنایی جواب دادند: «کسی به ما نگفته.»
 
منتقدی به نام هو شی در مقاله‌ای در ســال ۱۹۴۲ نام شخصیت اصلیِ داســتان اخلاقیِ خود را چابودو گذاشت. «جناب جناب چابودو» زندگی‌اش را براساس اصل «کارراه‌اندازی» جلو می‌برد. هو می‌نویسد: «قطعاً خیلی‌ها را دیده‌اید که هر روز از او صحبت می‌کنند و نامش را می‌برند.»
 
جناب جناب چابودو متوجه نمی‌شود که چرا وقتی به‌جای ساعت هشت‌ونیم ساعت ۸:۳۲ به ایستگاه می‌رسد، قطار را از دست می‌دهد، یا اینکه چرا وقتی به جای ۱۰ می‌نویسد ۱۰۰۰، رئیسش این‌قدر عصبانی می‌شود، یا اینکه چرا ایسلند و ایرلند با هم فرق می‌کنند. او مریض می‌شود و دکتر وَنگ را می‌خواهد، اما در نهایت اشتباهی جناب جناب وانگِ دام‌پزشک را فرامی‌خواند. بااین‌حال، حتی زمانی که در حال مردن اســت، با این فکر خود را تسلی می‌دهد که بی‌خیال، مرگ و زندگی هم نهایتاً آن‌قدرها فرقی ندارند.
 
به نظر هو، دوای این رخوتِ گنگْ مدرنیته بود؛ تیک‌تاکِ ساعت ایستگاه راه‌آهن، دفترچۀ حسابِ به‌دقت‌نگهداری‌شده و درمان تجویزیِ دکتر. او خواســتار پایان‌دادن به حرمتِ گنگی، سردرگمی و عجزی اســت که در نهایت، در داســتانش، باعث می‌شود مردم جناب جناب چابودو را قدیسی بودایی و «اســتاد بزرگ انعطاف» بدانند.

 

هم‌عصرانِ هو، که دانش‌آموختۀ ژاپن و ایالات متحده بودند، مشتاقانه به دنبال مدرن‌کردن کشور و خاک‌کردن گذشته و همۀ گردوغبارهای انباشتۀ آن بودند. اما سیل مدرنیته، که حتی قبل از دورانِ هو شی شهرهای چین را احاطه کرده بود، نه‌تنها با خود دقت و مراقبت نیاورد، که آن را از بین برد.
 
حتی قبل از دوران هو، جمعیتِ زیاد از حد و جهانی‌سازیْ چین را تحت تأثیر خود قرار داده بود و باعث موجِ مهاجرت عظیمی در قرن نوزدهم شد. مردم چین با هنجارهای جدیدِ دولتی و تکنولوژیکی درگیر بودند که هیچ تجربه‌ای از آن نداشتند. فجایع جنگ و انقلاب باعث شکسته‌شدن سنت‌های باقی‌مانده شد. از زمان شیرجۀ چین در ســال ۱۹۷۹ به‌سوی دنیای مدرن، با شهری‌سازی انبوه، مهاجرت داخلی و جریان دائمیِ تغییرات، ردّ چندانی از مهارت‌هایی نماند که این کشور روزی به آن‌ها مشهور بود.
 
امســال در کاخ توپ‌قاپی در اســتانبول، مشغول خوش‌گذرانیِ (بصری) با ظرف‌های سلسلۀ مینگ بودم، ظرف‌هایی که سلاطین عثمانی در قرن شانزدهم گرفـــــته بودند و هنوز هم جلای خود را حفظ کرده و هرکدام با افتخار به مُهرِ سازنده‌اش منقوش بود. احساس ما نسبت‌به گذشتۀ مادی احتمالاً به‌سوی اجسام زیبا و خالص متمایل می‌شود، تنها به این دلیل که احتمال ارزش‌داده‌شدن و باقی‌ماندنِ آن‌ها بیشتر اســت.

 

اما شواهد بسیاری گویای مهارت‌های چین قبل از مدرن‌شدن اســت، مهارت‌هایی که بیش از همه با فضای تجاری پررونق و مشتریان ثروتمندِ سلسله‌های سانگ (۹۶۰-۱۲۷۹) و مینگ (۱۳۶۸-۱۸۴۴) پرورش یافت. اســتادکاریِ چین هم اروپایی‌ها و هم عثمانی‌ها را مجذوب خود کرد و موجی از تحسین و تقلید از سوی آنان را در پی داشت.
 
البته، بعضی هنرها هنوز هم بر جا مانده‌اند. یک خانوادۀ منچو نزدیک خانۀ من همچنان مناظری زیبا و بامزه از زندگی در پکن را با اســتفاده از مبلمان کوچکِ عروسکی و قراردادنِ جسد سوسک به‌جای انسان درست می‌کنند. اما مقدار کمی از این هنرها باقی مانده اســت. چوب‌کارها، سازندگان سازِ عود، چلیک‌سازها، بافنده‌های پارچه‌های کمیاب؛ تنها در نقاط دورافتاده می‌توان نشانی از آن‌ها گرفـــــت.
 
این اتفاق تا حدی روند طبیعی تاریخی اســت. در نیویورک، هامبورگ و پاریسِ قرن نوزدهم نویسندگان از سازندگانی می‌نالیدند که دو سرِ کاردک را از هم تشخیص نمی‌دهند، از لوله‌کش‌هایی که احتمال اینکه لوله را بشکنند بیش از احتمال تعمیرش بود، از شیشه‌بُرهایی که شیشه‌ای که می‌سازند روز بعد از جا درمی‌آید و خرد می‌شود.

 

مهاجرانِ روستایی، به‌دنبال هر کارِ روزمزدی، به‌سمت شهرها سرازیر می‌شدند و مهارت‌های محلی‌شان در فضای جدید به کار نمی‌آمد. در طول یک نسل یا کمتر، هجوم مدرنیته اســتعدادهایی را که در طول قرن‌ها پرورش یافته بود از اعتبار ساقط کرد.
 
اما ذوقِ اســتادکاری در جهانِ توسعه‌یافته دوباره به‌سرعت جای خود را باز کرد. ابداع، درنوردیدن مرزهای جدید، ایجاد اســتانداردهایی جدید برای تجارتی جدید، همۀ این‌ها تمایلاتی بود که پدید آمد. در انگلستانِ اواخر قرن هجدهم، آجرسازان اســتعاره‌های غنیِ خاص خود را ایجاد کردند. همان‌طور که سِنِت می‌گوید، کشف آجر «راســت‌گو» (بدون هیچ گونه رنگ مصنوعی) بازتابی از غرور سازندگان بود.

 

در دهۀ ۱۹۳۰، کارگران فورد بارقه‌هایی از آیندۀ اتوماتیک‌شدن را در خیال خود تصور می‌کردند که با ابزار خودشان در حال شکل‌گیری بود. اما در مقابل کارگران چینی، چهار دهه اســت که در منطقۀ مرده به سر می‌برند، منطقه‌ای که در آن مهارت‌های قدیمی گم شده، اما دانش حرفه‌ای جدیدی بسط نیافته اســت. و به نظر هم نمی‌رسد دوران کارهای سریع و کثیف به این زودی‌ها پایان یابد.
 
چرا چین به این دام افتاد؟ در بسیاری از صنایعِ چین، چرخه‌های حیاتیِ بازخورد منقطع اســت. برای فهم اینکه هر چیز چقدر خوب کار می‌کند باید از آن اســتفاده کرد. کارگران فورد ماشین‌های خودشان را سوار شدند و سازندگان غربی یا در خانه‌هایی مانند خانه‌های خودشان ساکن شدند و یا امیدوار بودند که ساکن شوند.

 

اما مهاجرانی که در مناطق صنعتی کاندونگ مشغول کارند خرت‌وپرت‌هایی می‌سازند که خانواده‌های آمریکایی هزاران کیلومتر آن‌طرف‌تر از آن‌ها اســتفاده می‌کنند. مردان و زنانی که خانه‌های چین را می‌سازند هیچ وقت در آن‌ها زندگی نمی‌کنند.
 
قیمت میانگین یک آپارتمان یک‌خوابه در یک شهر ردۀ‌دومی چین (شهری محلی با چند میلیونی جمعیت که تحت فشار محدودیت‌های جغرافیایی و زیست‌محیطیِ خود اســت) تقریباً صدهزار دلار اســت؛ درآمد ســالانۀ متوسط یک کارگر مهاجر ساختمانی حدود ۳۵۰۰ دلار اســت.

 

آیندۀ آن‌ها خوابگاه‌های تنگ‌وتاریک و پیش‌ساختۀ کارگران و آلونک‌های قدیمی اســت، نه حمام‌های مدرن و با تهویۀ مطبوع. اگر آنچه درست می‌کنی متعلق به جهانی اســت که کاملاً خارج از دسترس توست، چرا خود را برای خوب‌درست‌کردنِ آن به زحمت بیندازی؟
 
پیچیدگی شرکت‌های چینی به این معنی اســت که حتی مقصر کوتاهی‌های فاجعه‌آمیز را نیز نمی‌توان به این سادگی تعیین کرد؛ علامت سازندگانی که یک روز روی تمام آجرهای دیوارهای شهر حک شده بود جای خود را به سراب‌هایی از شرکت‌های هلدینگ و شرکت‌های ظاهری۳ ‌داده اســت. دولت‌های محلی، به‌خاطر ترس از بیکاری بیشتر و درآمد سرانۀ کمتر، با جدیت تمام تلاش می‌کنند این کسب‌وکارها را از هر گونه پیامدِ اقداماتشان مصون کنند.
 
بیشترین شکاف را می‌توان میان برنامه‌ریزان در پکن و کارگرانی مشاهده کرد که در عمل سیاســت‌های آن‌ها را به اجرا درمی‌آورند. مناطق عظیمی از کشور در واکنش به سهمیه‌ها و کمک‌های تضمینیِ دولتی همچنان تحت منطقِ اقتصاد برنامه‌ریزی‌شده عمل می‌کنند. بااین‌حال، تولید اســتادانه نیازمند بازخوردِ کاربران و بازار اســت.

 

تعیین سهمیه برای همه چیز، از تعداد کلمات ژورنالیست‌ها تا تعداد بازداشتی‌های پلیس‌ها، انگیزه‌ای قدرتمند اســت برای اینکه تنها سرعت تولیدِ یک محصول مد نظر قرار بگیرد، نه هیچ چیز دیگر. چابودو: کار دولت را راه می‌اندازد.
 
یک اســتثنای درخشان برای فرهنگ چابودو وجود دارد: بخش فناوری چین، آن هم شاید به این دلیل که تقریباً به‌صورت هم‌زمان با دیگر بخش‌های جهان گسترش یافت. کارخانه‌ها و کارگاه‌های چینی در دیگر بخش‌ها تجارت‌های جدید را گسترش ندادند، بلکه به دنبال تجارت‌هایی رفـــــتند که غرب نیاز به انجام ارزانِ آن‌ها داشت.

 

خبری از غرور یا دانشی نبود که با حل مسئله یا ابداع به دست می‌آید. البته، در مقابل، علی‌بابا۴، غول تجارت الکترونیک، هنر رساندنِ کالا از فطریقهنده به خریدار را در این کشور پهناور به اندازه‌ای پرورش داده که هنوز برای غرب ناشناخته اســت.

 

شاید این کار با اســتفاده از شبکۀ راه‌های جادویی‌ای ممکن شده اســت که بنیان‌گذارِ شرکت علی‌بابا، جک ما۵، ساخته اســت، کسی که خیلی هم شبیه هابیت‌هاســت. این در حالی اســت که پرداخت سیار، رقابت شدیدِ نسبتاً باز و پولی که از آن ناشی می‌شود باعث ایجاد مهارت‌هایی فوق‌العاده شده اســت.
 
بااین‌حال، فناوری هم نمی‌تواند به‌کلی از این نفرین جان ســالم به در بَرَد. کدنویسی بی‌دقت، برنامه‌های خراب و دردسرات امنیتی شدید رایج هستند. این اتفاق به‌خصوص زمانی شایع اســت که صنایع دولتی چین، به دلایل «امنیتی»، مجبورند به‌جای سپردن کار به شرکت‌های تجاری، خودشان برنامه‌های داخلی را درست کنند.

 

موتورهای جست‌وجوی چین افتضاح‌اند، موتورهایی که به‌طور هم‌زمان با سانسورِ دولت و محدودکردن رقابت واقعی، زمین‌گیر می‌شوند. بایدو، بزرگ‌ترین موتور جست‌وجو، به‌خاطر دریافت پول برای تبلیغِ درمان‌های پزشکی تقلبی، با رسواییِ بزرگی روبه‌رو شد.
 
بعد از این رسوایی، مراجع مربوطه اعلام کردند که ضوابط سفت و سختی مد نظر قرار خواهند داد تا از عملکرد بهتر بایدو اطمینان حاصل کنند. جایی که وجهه و شهرت نمی‌تواند باعث احساس مسئولیت شود، نظارت می‌تواند وارد شود. اما مراجع نظارتی چین در عمل تهی هستند. اگرچه هر فاجعه‌ای به‌صورت رسمی در رسانه‌ها به باد انتقاد گرفـــــته می‌شود، اما از پیگیریِ آن خبری نخواهد بود؛ میانگین طول عمرِ پوشش فجایعی عظیم مثل تیانجین کمتر از یک هفته اســت. بعد از آن یک هفته، دستورات ادارۀ تبلیغات صادر شده و آن ماجرا از صفحۀ روزنامه‌ها محو می‌شود.
 
کاراییِ نظارت روزمره از این هم کمتر اســت، نظارتی که دهه‌هاســت به‌خاطر مجموعه‌ای از انگیزه‌های نادرست محدود شده اســت. ناظران از کمبود بودجه و کارمند رنج می‌برند و کسی از آن‌ها انتظار ندارد تمام شرکت‌ها را پوشش دهند. بااین‌حال، اگر آن‌ها مکان یا شرکتی را بازبینی کنند، مسئول هر گونه فاجعه‌ای خواهند بود که ممکن اســت در آینده در آنجا رخ دهد.

 

این موضوع می‌تواند باعث ازدست‌دادن شغل، لغوشدن عضویتشان در حزب و یا حتی زندانی‌شدنِ آن‌ها شود. راه‌حل مشخص برای ناظران این اســت که مکان‌های محدودی را پوشش دهند و بر روی مناطقی تمرکز کنند که کمترین ریسک را دارند و به‌این‌ترتیب ریسکِ شخصیِ خود را هم به حداقل برسانند.

 

این ضعف همراه اســت با نبودِ نظام کارای قانونی مدنی، به‌خصوص برای فعالیت‌های جمعی؛ اشتباهاتی که در غرب دادخواســت‌های سنگینی در پی دارد در چین سرپوش گذاشته می‌شود. حتی مرگ کارگران مهاجر می‌تواند با دیۀ ناچیز پنج‌هزاردلاری ختم به خیر شود.
 
همۀ این عوامل برضد آن اســت که چینی‌ها بتوانند در کار خودشان غرور و افتخار به دست بیاورند. اگر هم کسانی این کار را بکنند، بهتر اســت آن را پیش خود نگه دارند. در غرب اتحادیه‌ها (برای کارگران ساده) و انجمن‌های حرفه‌ای (برای گروه‌هایی مثل توما و وکلا) نقشی اساسی در تعیین اســتانداردهای ملی ایفا کردند. آن‌ها به افراد هویتی دادند که، تا حدی، هم به تبحر و هم اخلاقیات وابسته اســت، گروهی از هم‌سنخان که با هم رقابت می‌کنند و مسئولیت کارهایشان را قبول می‌کنند.
 
اما، همان‌طور که آدام اسمیت هم در ثروت ملل (۱۷۷۶) می‌گوید، هر شغلی «در نهایت به تبانی علیه عموم ختم می‌شود» و حزب کمونیست چین جز تبانیِ خودش تبانیِ دیگری را نمی‌پذیرد. به‌خصوص از زمان به‌قدرت‌رسیدن ژی جین پینگ در ســال ۲۰۱۲، هر گروهی که احتمال می‌رفـــــته در مقابل این حزب مقاومتی در سطح ملی از خود نشان دهد سر جایش نشانده شده اســت.

 

هر گونه اتحادیه‌سازی خارج از «فدراسیون اتحادیۀ تجارت سراسری چین»، که اتحادیه‌ای فاسد و فاقد قدرت اجرایی اســت، تهدیدی برای این حزب به حساب می‌آید، حزبی که همان‌قدر که تمایل ندارد مسیحی‌ها، دموکرات‌ها و فمینیست‌ها دور هم جمع شوند، تمایلی به دورهم‌جمع‌شدنِ کارگران ناوه‌کش یا کارگران راه‌آهن کل کشور نیز ندارد.
 
زیر چتر حزب جا برای انجمن‌های حرفه‌ای هست، اما فقط برای حرفه‌های طراز اول. انجمن پزشکی چین وجود دارد، اما خبری از انجمن لوله‌کشی نیست. حتی در این مجموعه‌هایی هم که وجود دارد، تأکید بیشتری روی پیروی از خط‌مشیِ رسمی می‌شود تا ایجاد گروهی از هم‌سنخان. همان‌طور که مایکل وودهِد، ژورنالیست پزشکی، می‌گوید، توما در غرب راهبردهای حرفه‌ایِ مشخص و مجموعه‌هایی نظارتی دارند تا آن‌ها را همچنان در مسیر درست حفظ کنند؛ اما در چین آن‌ها فقط چراغ سوسوزنِ وجدان خودشان را دارند.
 
در نهایت، آنچه بی‌مبالاتی را در چین تداوم می‌بخشد حضور همیشگیِ این بی‌مبالاتی اســت. اســتادکاری الهام‌بخش اســت؛ گوش‌دادن به یک آهنگ یا دیدنِ ماشینِ درحال‌تعمیر می‌تواند الهام‌بخش یک نویسنده برای نوشتن شود؛ یک نجار ممکن اســت با یک شعر یا یک موتور برای کاری جدید انرژی بگیرد. البته، خلافش هم صادق اســت؛ زمانی که دور و برتان پر اســت از کارها و چیزهای زشت، نصفه‌ونیمه و نامرغوب، زمانی که نقصان هیچ وقت تنبیهی در پی ندارد و ازخودگذشتگی هم پاس داشته نمی‌شود، سخت بتوان گفت که کارراه‌اندازبودنِ یک چیز کافی نیست. چابودو.
 
پی‌نوشت‌ها:
* این مطلب در تاریخ ۴ اکتبر ۲۰۱۶ با عنوان «… Chabuduo! Close enough» در وب‌سایت ایان منتشر شده اســت و برای نخستین‌بار با عنوان «چابودو! کار را راه بنداز» در سومین شمارۀ فصلنامۀ ترجمان علوم انسانی به چاپ رسیده اســت. وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱۳ تیر ۱۳۹۶ این مطلب را با همین عنوان بازنشر کرده اســت.
**‌ جیمز پالمر (James Palmer) نویسنده و ویراســتار بریتانیایی اســت که در پکن زندگی می‌کند. مرگ مائو: زلزلۀ تانگشان و تولد چین جدید و بارونِ سفیدِ خون‌آلود: داســتان شگفت‌انگیز نجیب‌زاده‌ای روس که آخرین خان مغول شد از کتاب‌های اوست.
[۱] برداشت آزاد مترجم از بیت درون متن:
It is the business of the wealthy man
To give employment to the artisan
[۲] اشاره به سریالی به همین نام [مترجم]
[۳] Shell Enterprise: اشاره به شرکت‌هایی اســت که مثلاً در چین تأسیس می‌شوند، اما مدیریت، تصمیم‌گیری و همۀ منافع آن به صاحبانش در کشور دیگر می‌رسد [مترجم].
[۴] Alibaba: بزرگ‌ترین شرکت هلدینگ و فطریقه اینترنتی در چین [مترجم]
[۵] Jack Ma

داغترین اخبار و رویداد های ایـــران و خارج
این مطلب در این ساعت از سایت توما در بخش خبری ارســال گردیده اســت
این بخش شامل خبر های ورزشی نیز میباشد
میتوانید خبر فوق را به اشراک بگذارید

نوشته چطور چین به سرزمین میان‌بُرهای فاجعه‌بار تبدیل شد؟ اولین بار در مجله آنلاین توما. پدیدار شد.